تبليغاتX

سخنی با تو
تو به من خيره شدي
تو به من مات دوختي
تو كه با نگاهت در شعر من سوختي
از طپش تنهايي سكوتم بر تو خيره شدم
آن زمان كه تو را از بر خواندم
در ذهنت تيره شدم
به شكل خاكستري شعرهايم در نگاهت پاك شدم
در نفسهايت حذف شدم
من كه در هر ثانيه با تو ثبت شدم
اكنون در بادم
مثل شعله اي در باد بي يادم
من تو را از بر خواندم
من كه در شعرم تو را همدرد خواندم
در نگاهت ردپايي از نفرت درك كردم
در گرماي تنت لذت هوس را لمس كردم
در حضور دردم حضورت را حس نكردم
همين لحظه بود كه تو را از شعرم حذف كردم
لحظه اي رسيده است
از نوع حسرت ها
فرصتي ازفاصله ها
زماني به شكل خاطره ها
به ديروز خيره مي شوي
تكرارش مي كني
اين تكرار ترس از فرداهاست
ترس از خاطره هاست
ديروز را از بر كن
فردا را پر پر كن
كه فردايي نخواهيم ديد
كه فرداها همه بي بنيادند
+ نوشته شده در  هشتم تیر 1388ساعت 12:55  توسط محمد | 

کلبه اي خواهم ساخت

توي دشت تاريک شده و مغرور چشمانت

آتشي مي سازم

تا که روشن کند اين شب تاريک و سياه

تا که دود بماند روي ذهنت باقي

تا که اينبار با هم بشويم خاکستر

آخر اين ابر خالي مي کند اين بغض سنگين شده و اخمش را

خواب مي بارد توي اين دشت تاريک نگاه

خوابي پر از وسعت بي اندازه و بي رحم خاطره ها

جاي پايش اشکي ست

لب دروازه مسدودشده در چشمانت

محبوس شدم من امشب

هاي اي افسونگر

حجم خون ميشکند سد شفاف شده وشيشه اي چشمت را

گويي اين بار اين سيل

مردم چشم تو را خواهد شست

و تنها من آنجا هستم

مي نشينم مسرور

مهيا مي کنم نغمه اي از لرزش و

عاقبت مي گردم سوي قلبت راهي

تو خودت ميداني

در کلبه سوخته ي من در چشمت

هيچ نشاني نمانده ست از من باقي

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:38  توسط محمد | 

جهان در عین پیوستگی به طور جذبه آوری گسسته است
مثل اقیانوس ها که قد کشیده اند بین ما
اگر چه فاصله مان به درنگ لرزش پلکی است
در تیغش آفتاب
بیگانگی در عین یگانه بودن
نشانه ها گم نمی شوند
چشم هایت را به تاریکی عادت
بده ،
با تو هیچ
و تمام می شوم با تو من

 

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1387ساعت 8:55  توسط محمد | 
صدایی که می شنوی

بغض مانده در گلوی من است

این صدا

صدای پریشانی و

ریزش برگ های پائیزی من است

تو بگو

ای چکاوک شوخ طبع ایستاده بر شاخه ی بهار

زچه روی خاموشی و

سخن نمی گویی؟

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت 9:16  توسط محمد | 
من کـــه ایــن را گفـــتــم
انتظار حرف اول زندگی است
حرف آخـــر هــم ایــن
ته خط واژه پایانی نیست
ماه،زمین ،مهر ،فلک منتظر است
جهان در تبیک رســـتاخیز
و در این ترس در این اندیشه
که زمان در کدامــــین لــحظه
تن به حبس نفسش خواهد داد!
مــن که ایـــن را گــفــتم
که افق دورترین معجزه است
زمین خواب زده می گــردد
و تـــه قــلبم را
به پر شب پره می پیوندد
مــن افــق را رفــتم
لیک در این راهترین بی راهی
سر از عطر خاطره در آوردم
من از نفرین این خاطره ها پژمردم
و تو نفرین شده تراز قلبم
نقطه آغاز کـدامین فــــردا
سر این قصه، سر این راه دراز افتادی
و اما قــــلـــبم!
که دلش را به آرامش یک تاریکی
به تماشای سکوت رویا می بــازد
سر دورترین فاصله ها منتظر می ماند

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1387ساعت 10:20  توسط محمد | 
رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
 منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید اینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در اینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!?
+ نوشته شده در  چهارم مهر 1387ساعت 9:44  توسط محمد | 
من آهسته آمدم کنار وقفه ای از دریا
 رو به روی کبوتری که از غروب می وزید
 چشم به راه آوازی که دریا
 از آغاز پرنده زیر گوش بچه ماهی ها خوانده بود
 به یقین می دانی به چه فکر می کردم
 گفته بودی
 خودت با دریا کنار بیا
تمام دریاهای دنیا دو ساحل دارند
من کنار دریا می ایم ، من با دریا کنارمی ایم
من با باد ، با باران ، با ایینه و زمستان
 من کنار تو می ایم ، من با تو کنار می ایم
 من با هر چه آسمان سرکوب شده
 و هر چه سنگسار ایینه و مهربانی
 و هر چه منطق بی دلیل
 کنار می ایم
تو چه می دانی که در این یک شنبه ی عزیز که بوی تنباکو می دهد
چه قدر به بن بست کلمه رسیده ام
می خواهم انکار کنم که شاعرم
 و یک سکوت هزار ساله بر لب کبود هر چه باران بی مورد
 من خودم را اواسط دیروز جا گذاشتم
 کسی که امروز کنار تو می اید
یک مرده ی منطقی است
 حالا می توانی آسوده باشی
 من کنار تو آمده ام
 من با تمام تو کنار آمده ام
+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:19  توسط محمد | 
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم » باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:59  توسط محمد | 

ای شراب ناب آمال آرزوهای من،
ای کمین کرده در مخمل و یاسمن،
ای صاحب تمامی احساس من، گمان مبری که بر نوشیدنت شک کرده ام،
ولی با این کار ننگ را بر پیشانیت حک کرده ام،
حالیا،
من کجا و تو کجا؟
تهیدستی من کجا و بالا نشینی تو کجا؟
نا امیدی من کجا و عشرت گذینی تو کجا؟
از کجا که تو چالاک و روان را ماندگار پیری نکنم؟
یا تو را بر سر دار فقیری نکنم؟
چنان جان باخته توام که نخواهم تو را مرداب کنم،
چنان دیوانه توام که نخواهم تو را خواب کنم،
ای دلبر بانو گرت این حادثه را در طلبی،
تو بدان یوم دگر زین هوست در غضبی،
میدانم عاقبت این عشق چیست،
فرومایگی بندگی شرمندگیست،
من میسوزم چو آتش این عشق در برم است،
وگر بی پروایی کنم سهم تو خاکسترم است،
من اگر بهره تو یک شب خواستم؛ جای تب نیست،
ولی آخر این حرف یک شب و صد شب نیست،
جز این دل من دارایی ندارم،
وز تو من تمنایی ندارم،
کیم من که تمنا کنم قامت آن زیبا را،
به چه جرات شکنم حرمت آن رعنا را،
چه شرابی من نثار چشم خمار تو کنم؟
آره باید خودمو غصه دار تو کنم،
من آخه دلم نمی یاد تو با غم همخانه بشی،
شریک غصه های من دیوانه بشی

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:36  توسط محمد | 

چنین است گویی
که همچون کرم کوچک ابریشم
مانده ام در قفس کوچک هستی
با همان بالهایی که دیگر ندارم
خود ولی می دانم
که سالها می گذرد
از سرایش تولد یک پروانه
و بالهایی که به پروازش می برند
پروانه نیستم هنوز
چه خاکی خاکیم
در این سراچه ترکیب
اما
پیشتراز این ها سروده ام
ترانه ماهی و اسیری را
باز خواهمت گفت در این هنگامه لاهوتی

" از من به دل نگیر
که من همچو ماهی ام
گر رفته ام ز دست تو این چند روزه را
روزی ز راه می رسد آخر
که عشق تو
بازم کند اسیر
از من به دل نگیر
...
از من به دل نگیر "
دیدی هنوز به یاد دارم
ترانه های لیمویی رنگ روزهای سبز انتظار را
راستی
هنوز همان بالا هستی که بودی ؟
می دانم
رنگ گرفته ام ... زرد
و افق نگاهم
پستوی ماندن و ماندنی ها شده است
می دانم
همه را می دانم
اما
یادش به خیر اشک...

دل
چقدر هنوز دارد برای نوشتن
و چقدر تنها مانده اند
هوای بامداد و خیال و خاطره و امید
سراغشان خواهم رفت همین روزها
و شب ها
برای وداع
دلم نمی آید
تنهایش رها کنم

راستی
اگر
بماند برای مجالی دیگر

شط هنوز چشم به راه پروانه است
با همان بالهایی که ندارد
...

+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1386ساعت 16:49  توسط محمد | 
من در کنار یأس تنها نشسته ام
من در کنار تو بی تو نشسته ام
من در باورم می شکفد لحظه ای به یأس
ای درد با تو من چه رازها نهفته ام !
تنها و سرگردان رها در باد می رفتم
معصوم و کودک وار در ساز می رقصم
سازی که نغمه اش زوزه سگ هار
ترانه اش ناله گربه ماده همسایه
خواننده اش زنده بگوری در خاک !
سازو ترانه کوک نیستند
دلیل را بایست از گربه نر پرسید
هیچ میدانی چرا ؟
در شبی که سازش کو ک نیست
رقص می کردم با سایه ای افتاده برروی دیوار
سایه ای که از من نیست و هیچ نمی دانم که کیست !
او مرا می بلعید ...
او مرا می نوشید ....
روح مرا می مکید ...
من در کنارش معصومانه ایستاده بودم
شکل اولین روزی که با تو بودم
مثل اولین شبی که هنوز جنینی بودم
سایه نغمه سر داد :
ای مرد ! چقدر بی احساس !
در جوابش گفتم : احساس می خواهی چه کار ؟
گفت : برای عشق بازی با یار !
در تفکرم جاری شد این چیست که امشب مرا بر هم زده است
این فرشته از کجاست ؟
به آهستگی زدم بر سیگار
و از حلقه های دود سیگار طرح سایه بر هوا نقاشی شد
احساسم بر هم ریخت
چهره ام آشفته تر شد !
ناله گربه ماده همسایه تند تر شد !
مرا یاد شبی انداخت که کودک متولد شد !
سایه مرا می رقصاند
او به من می فهماند که نباشم مثل آوار
او به من می فهماند که باشم مثل گل آفتابگردان
من به او گفتم : از گل بیزارم
از بوی خوش گل تعفن دارم
من به او گفتم : من با یاس دلبندم
تو به شهوت پابندی
من به درد پیوندم
تو به عشق می گندی !
من گستاخ تر از همیشه فریاد می زدم
سایه هر جایی تو مرا می فهمی ؟
من به درد می گندم
تو مرا می فهمی ؟
سایه نگاهش بر لبانم دوخته شد
گیج و گم و گبهوت
تنش را از تنم پس می زد
او مرا چک می زد !
یاد اولین تنبیه خشک استاد ادبیات افتادم
به جرم آنکه گفتم از سهراب بیزارم
او مرا چوب می زد !
صدای ناله گربه ماده قطع شده
انگار گربه نرهم ارضا شده
ضربه های سیلی سایه هم قطع شده
شب من رام تر شده
می دانی ! آب دهانم خشک شده
می بینی ! جوهر خودکارم تمام شده
من در کنار یأس تنها نشسته ام
من در کنار تو بی تو نشسته ام
من در باورم می شکفد لحظه ای به یاس
ای درد با تو من چه رازها نهفته ام !
+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1386ساعت 9:7  توسط محمد | 

همچنان در جستجوی عشق تا بیابم
در کنارش بنشینم تا ابد بستایم
تو کجایی که همه پاکی عشق از توست
همه ناباوریهایم با تو خواهد شد سست
تو کجایی که نگاهی به نگاهت بکنم
سیر شوم از هر نگاه دیگری دل بِکَنم
تو کجایی که همه هستی را در منِ دیوانه ببینی
آسمانی بشوی، نه چون مردانِ زمینی
تو کجایی که با هم به تکامل برسیم
نو شویم و پر گشاییم و از اینجا برویم
تو کجایی که صداقت را با تو بشناسم
با سخنهای خود افکارت را من بنوازم
تو کجایی نکند مرا ز یادت ببری
یا که در غمِ نبودم رو به صحرا بروی
تو کجایی نکند جایگذینم بکنی با دگری
خو بگیری ناگزیر با عشقهای گذری
تو کجایی که سوختم در سرای نبودت
سر برس لبریز عشقم کن و سیراب وجودت

+ نوشته شده در  یازدهم دی 1386ساعت 12:49  توسط محمد | 

پیچک صفت کمرم بی تکیه گاه میشود خم
میگیرد قلبم را این بی رحم پیچک غم
چرا من که سالهاست دچاری را آموخته ام...
به غمت عادت نکرده و در غمت سوخته ام؟
نمیترسم ازین آتش، غمم از سوختن نباشد
می هراسم که خاکسترم بستری راحت نباشد
تو که چو شمع میدانم آخر بر من تکیه میکنی...
چرا برای من و خودت آرزوی سوختن میکنی؟
مبهوت مینگرند، چشمان خیره ام را، ستاره ها
چرا کز غروب بی پلک ترم من تا سپیده،  آه...
در بنالد: "کسی نیامد؛ خجلم از نگاه لبریز انتظارت
پنجره نالد: "چه کنم برای دل بی قرارت؟
شکوه نکن ای دیوار از زدن سرم به تو
چه کسی را نالان باید؟... دلم یا تو؟
همه گویند تو سنگی... سختی... کاش از تو بود دلم
از عذاب این عشق تو هم گریستی... چه گوید دلم ؟

+ نوشته شده در  دوم آذر 1386ساعت 11:41  توسط محمد | 
ای گل خوشبوی من ! دیدی چه خوش رفتی ز دست ؟
دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟
دیدی آن تیری که من پر دادمش ، بر سنگ خورد ؟
 دیدی آن جامی که من پر کردمش ، بر خاک ریخت ؟
مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من
 یاد باد آن شب که چون بازآمدی ؟ پایان گرفت
امشب آن ایینه ام بر سنگ حسرت کوفته
غیر تصویر تو در هر پاره ام تصویر نیست
عکس غمناک تو در جام شرب افتاده است
پیش چشمانم جز این ایینه دلگیر نیست
آسمان ، تار است و در من گریه های زار زار
بی تو تنهایم ، ولی تنها نمی خواهم ترا
شاد باشی هر کجا هستی ، که دور از چشم تو
نقش دلبند ترا در اشک می جویم هنوز
چشم غمگین ترا در خواب می بوسم مدام
 عطر گیسوی ترا از باد می بویم هنوز
+ نوشته شده در  دوم آبان 1386ساعت 19:9  توسط محمد | 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز 
 
همین فردای افسون ریز رویایی
 
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 
ای افسوس
 
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

+ نوشته شده در  نهم مهر 1386ساعت 22:38  توسط محمد | 
از خانه بیرون می زنم و می دانم 

یک روز دیگر باید این سایه را به دنبال خود بکشم

دوستی که تکلیفش را با من روشن نمی کند

روز می آید و

شب می رود

نمی دانم

لابد به من حق می دهی که بخواهم ، همیشه شب باشد

تو هم که آفتابی نمی شوی

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1386ساعت 0:43  توسط محمد | 

امشب دوباره کبریت و شمع یار من است ...

می اندیشم ...

اگرشمع و کبریتی نبود ....

آن وقت چه ؟؟

چه فرقی میکند !!

باز منتظر نور ماه می نشستم ....

فضای خانه سرد است و تاریک ....

و من کنجی نشسته ام و فکرم را بر روی کاغذ به حس پرواز ،

سکونش داده ام ...

نسیم سردی از لای پنجره ی قدیمی به درون می وزد .....

انشگتانم احساس سردی در رگ هایش دارد ...

پاهایم کرخت شده ...زبانم خشک است..

مورچه ای از پارچ آب بالا می رود...و درون ته مانده ی آبی که از سقف چکه

می کرد ..غرق شد ...

سوسکی از پاهای برهنه ام ، سست بالا می رود ... و به ته مانده های

خاکستر دفترچه های شعرم ، خود را می رساند...تا گرم شود ....

 ولی بادی میزند..آتش ، شعله میگیرد و... سوسک می سوزد......

بر می خیزم ... و به پشت پنجره می روم ...

 « خدا چقدر ... باز سردم است» ..

که ناگاه بادی شاخه ی خشکی را تکان داد ...

شاخه ی خشک به شیشه فرو رفت ..

و او نیز شکست....

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:5  توسط محمد | 

یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده

باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد

آه از این قانون ..................آه از این داستان

هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........

باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......

ولی کاش

ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....

قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من

چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...

بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم........

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:49  توسط محمد | 

سلام مسافر عطش ، آستینا تو بالا بزن
یه نامه داری عزیزم ، ماهیگیرو صدا بزن
داشتم می رفتم به سفر، عکس قشنگت رو دیدم
چون سفر آخرمه ، گفتم برات نامه بدم
نامه رو میسپرم به شط ، به شط داغ مهربون
اگه هنوز دوسم داری ، بگیرش از آب و بخون
هزار هزار تا منظره ، هزار هزار تا خاطره
حال منو اگه بخوای  ، مثل نفس ، بی پنجره
اتاق تنهایی من ، پر از هوای رفتنه
کاری اگه ازت بخوام ، چمدونا رو بستنه
غزل نمیگم این روزا ، وزن ردیفم غلطه
هر چی که رو کاغذ میاد ، مرثیه محبته
مثل کسایی می مونم، که از سفر جا می مونن
شعرای نانوشته رو ، با ساز رفتن می خونن
منتظرم نباش دیگه ، می رم یه جای خیلی دور
از تاریکی خسته شدم ، می رم به سرزمین نور
نه فکر کنی که شوخیه ، یا سر کارت میذارم
نه به خدا ، رفتنیم ، اینجا که کاری ندارم
هر چی نوشتم نازنین ، واست می مونه یادگار
دلت اگه تنگ شد واسم ، حکایت و جلوت بذار
کاش که نسوزونده باشیش ،همون که یک شب تو سفر
نوشته بودم عزیزم : با تو ، حکایتی دگر ...
دلم چه تنگه واسه تو ، کاشکی می دیدمت عزیز
وقتی شنیدی خبرو ، به یاد من اشکی نریز
چشمات رو مثل همیشه ، مست و خمار و ناز می خوام
کنج اتاق تنها نشین، پنجره ها رو باز می خوام
نامه داره تموم میشه ، مثل تموم نامه ها
می گم شبا ببوسنت ، به جای من فرشته ها
وقتی شبا دلت گرفت ، بشین کنار پنجره
ببین که محمدت هنوز، کنار شط منتظره

با تو ،
حکایتی دگر ...

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط محمد | 

هزار افعی مرا در سینه مانده ست ،
دلم را ، سینه سینه ، کینه مانده ست
گر آن تصویرهای شاد رفتند ،
غبار و زنگ با آیینه مانده ست
هنوز آنگونه خالی نیست این دل ،
که گر پرسی ،
ندانم چیست این دل .

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:52  توسط محمد | 
دلتنگ از کنار پنجره گذشتم

دیشب من چنان فیلمی در دور تند از ذهن خسته ام عبور کرد

بیهوده برایت میگویم:
 

دیشب هوای بیرون بوی تو را داشت

ماه از تو سخن میگفت و ستاره از تو می نوشت

دیشب باد آواز تو را میخواند و درختان سر مست رقص تو را تکرار میکردند

راستی بگویمت دیشب فاخته هم خواند و دخترک کوچک همسایه گریه نکرد

من غرق خیال تو دوره کردم شبها و روزهای گذشته را که چگونه آواز تو را تکرار کنم

چه بگویم که غرور کلمه های پیشین تو پنجره را بست و چراغ را کشت

وآخر در زیر ملحفه ای گرفتار سرود خواندم که باید گذاشت و گذشت...

دلتنگ از کنار پنجره می گذرم

با یاد گذشته ای نه چندان دور که پنجره تکرارش کرد

امشب پرده را هم میکشم...

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:14  توسط محمد | 

حدس مي زنم

كه خواهي گريخت ...

التماس نمي كنم

از پي ات نمي دوم

اما صدايت را در من جا بگذار

مي دانم

كه از من دل مي كني

راهت را نمي بندم

اما عطر موهايت را در من جا بگذار

مي دانم

كه از من جدا خواهي شد

خيلي ويران نمي شوم

از پا نمي افتم

اما رنگت را در من جا بگذار

احساس مي كنم

تباه خواهي شد

و من خيلي غمگين مي شوم

اما گرمايت را در من جا بگذار

فرقش را با حالا مي دانم

كه فراموشم خواهي كرد

و من

اقيانوسي خواهم شد سياه و غم انگيز

اما طعم بودنت را در من جا بگذار

هر طور شده خواهي رفت

ومن حق ندارم كه تورا

نگه دارم

اما خودت را در من جا بگذار

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:37  توسط محمد | 
خداحافظ ، سلام خوب دیروزم
بدون  من تا ته دنیا ، به آتیش تو می سوزم
خداحافظ ، همیشه همدم و همراه
دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه
خداحافظ ،عزیز خسته از تکرار
 نگو تقدیر ما این بود ،‌ محاله بعد از این دیدار 
 خداحافظ ، سیه پوش سراپا نور
 شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک  دورادور
 خداحافظ غزلساز طناب و شاخه و رؤیا
صدای ناب روییدن ، غریق عاشق دریا
خداحافظ ، گل ماه بهمن من
 پر از نام زلال توست ،‌ کتاب سرنوشت من
ای گل باران نویس این کویر بی بهار
ای چراغ روشن شب ، گریه های انتظار
 آخرین برگ تمام قصه های ناتمام
 ای غزال پر غرور دشت سبز بی حصار 
 خداحافظ ، سفر خوش، راه رؤیا باز
پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز

خداحافظ ...
+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1385ساعت 17:39  توسط محمد | 
رفتيم و کس نگفت ز ياران که يار کو؟

آن رفته ي شکسته دل بي قرار کو؟

چون روزگار غم که رود رفته ايم و يار

حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟

چون مي روم به بستر خود مي کشد خروش

هر ذرّه ي تنم به نيازي که يار کو؟

آريد خنجري که مرا سينه خسته شد

از بس که دل تپيد که راه فرار کو؟

آن شعله ي نگاه پر از آرزو چه شد؟

وان بوسه هاي گرم فزون از شمار کو؟

آن سينه يي که جاي سرم بود از چه نيست؟

آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو

رو کرد نوبهار و به هر جا گلي شکفت

در من دلي که بشکفد از نوبهار کو؟

گفتي که اختيار کنم ترک ياد او

خوش گفته اي وليک بگو اختيار کو؟

+ نوشته شده در  یکم دی 1385ساعت 15:52  توسط محمد | 

 

 

در میان کوچه ای خاموش، میکشد پا در میان برگهای زرد پائیزی


مرد خسته مرد بی روح ، عابر شب

 

میکشد پا بادلی پر خون ، سرد و بی کس ، عابر شب

 

میرود تنهای تنها


میرود غمگین و رسوا


میرود تا بر نگردد، عابر شب

 

شهر سکوت ، خانه سکوت ، کوچه سکوت ، مرد سکوت ، عشق سکوت....


ناله بلند ، درد بلند ، مرگ بلند ، وزوزهء باد بلند ، ره عابر بلند

 

ای سیاهی


ای شب سرد، بپذیرید ، عابر شب

 

مرد خسته مرد بی روح ................عابر شب

+ نوشته شده در  نهم آذر 1385ساعت 17:43  توسط محمد | 

نيمكت سنگي آنجا بود. هوا بوي نم ميداد. آسمان از مسير خط پرنده ها پر بود...
رفتم كنار آن نيمكت سنگي . صداي عجيب پرنده در ميان درخت ها گم بود.
نشستم. فكر مي كردم كه اين پرنده كوچك ، با اين صداي عجيب تا كي خواهد خواند... چشمانم را بستم و به آهنگ دلنشين صدايش گوش سپردم...
يك صداي ممتد ... پاياني كوتاه... چند ثانيه سكوت... و دوباره...

چند بار اين آهنگ را زمزمه مي كني كوچك ناپيدا؟
چند بار مي خواني تا كسي جوابت دهد؟
چند بار مي خواني تا يكبار، پرنده اي ديگر آينه آهنگ تو شود؟
چند بار سكوت مي كني تا يكبار، ترنم آشنايي همراه تو شود؟

خسته نمي شوي؟ از اينكه صدايت در ابر آسمان گم مي شود غمگين نمي شوي؟
اگر جوابت را ندهد باز هم همين گونه مي خواني؟
دلت نمي شكند؟
چشمانت نمي بارد؟
كوچك ناپيدا!... تو اين همه را از كجا مي داني؟

يك صداي ممتد... پاياني كوتاه... چند ثانيه سكوت...
يك صداي ممتد... پاياني كوتاه... چند ثانيه سكوت...

دو صداي ممتد... پاياني كوتاه ... و سكوت!

 

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1385ساعت 10:11  توسط محمد | 

چه غزل گويم برايت، تو كه بی بهانه رفتی؟
تو مگر خدا نداری، كه در بتخانه رفتی؟
به مهتاب بگو كه ديگر حسد تو را نگيرد
كه افسوس تو زشت و خائنانه رفتی
به غزل بگو كه ديگر سراغ تو را نگيرد
كه تو از كنارم اكنون، به  ته  ويرانه رفتی
تو كه سرسبد گل بهاری، منم آن باغبان ساده
چه گنه سر زده از من كه تو از گلخانه رفتی ؟
آخر اين شب سياهي  به كجا رساند مارا ؟
من هم سر به شب نهادم  تو كه از كاشانه رفتی
من كه اهل  می نبودم،  تو به من  می  را شناختی
تو مرا مست كردی،  عاقبت مستانه رفتی
مگر در اين سينه؛ ای زيبا تو دلی داری ز آهن؟
كه چنين ساده و آسان و چنان جانانه رفتی؟

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:25  توسط محمد | 

معلم چو آمد به ناگه کلاس ، چو شهری فرو خفته خاموش شد

سخن های ناگفته در مغزها ، به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مدام و مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در انفوان شباب ، جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش ، بدین بی خبر بانگ ناله گشت

بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود ، بجز آنچه دیروز آنی شنفت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت

بنی آدم اعضای یک پیکرند ، که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار

تو کز تو کز

وای یادش نبود ، جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی به سنگینی از روی شرم ، به پایین بیفکند و خاموش شد

معلم بگفتا به لحن گران

که ای احمد کودن بی شعور ، نخواندی چنین درس آسان بگوی

مگر چیست فرق تو با دیگران

خدا یا چه می گوید آموزگار

نمی داند آیا که در این میان بود فرقها بین دار و ندار

بود فرقها بین یک من فقیر ، و آن کس که بی حد زر و سیم داشت

چه گوید بگوید حقایق بلند ، که از شرم خود بیم داشت

به آهستگی احمد بی نوا ، چنین گفت زیر لب با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوشند ، و من بی وجودش نهم سر به خاک

همه هم قطاران من یک به یک به مال پدر تکیه دادند

و من به اجبار و از ترس، کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین دست پر پینه ام شاهد است

معلم بکوبید پا بر زمین

به من چه که تو درس ناخوانده ای

به من چه مادر ز کف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است

رود یک نفر پیش ناظم که او ، به همراه خود یک فلک آورد

کنم پر پینه پاهای تو ، به چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش شد ، چو او این سخن از معلم شنفت

به یاد آورش حرف سعدی و گفت

ببین یادم آمد کمی صبر کن

تامل خدا را تامل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

این درد ، سکوتی بود که روزی به فریاد رسید و به جرم این فریاد برای همیشه چشم فرو بست

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1385ساعت 10:11  توسط محمد | 

گر در تابستان چون بيد بلرزم
و در روز تولدم نالهء غم سر بدهم
در بهار، شقايقم پژمرده شود
و در کودکی ، موهايم سپيد
در تنهايی دنبال يک همدل باشم
و برای زنده ماندن دنبال يک دليل
از سرابهای عشق سير باشم
و از خستگی خسته...
وای بر من!

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1385ساعت 1:28  توسط محمد | 

چگونه می توان در میان این همه دو رنگی و چند رنگی ،رنگی به سپیدی یافت، رنگ سیاه را ندید،بین سیاه و سپید چندین طیف رنگیست ، چگونه می توان طیف ها را ندید
تو رفتن را زمزمه کردی و من جاودانه بودنت را لرزاندم
تو سعی را نشانه گرفتی و من قدرتت را لرزاندم
تو دل را بهانه گرفتی و من دل را به بازی گرفتم
و آخر

هیچ
تو می روی و من می مانم
من می مانم که شاید روزی به سراغم آیی

آه از حماقتم..

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1385ساعت 12:42  توسط محمد |