تبليغاتX

سخنی با تو

كبوتر بال نگشوده به چنگ باز مي افتد
 دوباره اتفاق آخر از آغاز مي افتد
چه بازي هاي زشتي دارد اين دوران شطرنجي
كه در هر جنگ اول از همه سرباز مي افتد
همينكه يك پرستو در قفس خاموش مي ميرد
 همينكه يك قناري خسته از آواز مي افتد
همينكه ترس از بازندگي بال و پرش را ريخت
بشر تازه به فكر هجرت و پرواز مي افتد
 شود تا در و گوهر از هزاران قطره ي باران
يكي از ابر چشم آسمان ممتاز مي افتد
 نياز آسمان دارد يقين نيلوفر مرداب
 كه اينگونه به دست و پاي سروناز مي افتد
 چه خواهد گفت فردا درقلمگاه ادب وقتي
 خدا چشمش به چشم قاتل الفاظ مي افتد
نمي خواهد بماند از رسالت باز مي ماند
 نميخواهد بيفتد از اصالت باز مي افتد
 بزن مطرب دوباره كيف ها را كوك بايد كرد
 كه نبض زندگي آخر به دست ساز مي افتد
 همينطور آدمي بايد براند تند در خاكي
 اگر چه گاهگاهي هم به دست انداز مي افتد


 

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1384ساعت 17:51  توسط محمد | 

انتظار

واژه غریبی است

که روزها و شایدم ماههاست که با آن خو گرفتم

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای من

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم ، نمی دانم

شاید روزی بخوانند بر تو عشق مرا

می دانم روزی خواهی آمد،می دانم

گریان نمی مانم ، خندانم

می دانم که باز خواهی گشت ،میدانم

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی...

 

+ نوشته شده در  یکم آذر 1384ساعت 15:51  توسط محمد |