![]() |
![]() |
|
|
خداوندا
اگر روزی ز عرشت به زمین آیی و برای تکه نانی دستت را سوی نامردان دراز کنی زمین و آسمان را کفر می گویی ، نمی گویی ؟ شبی مست می گذشتم از کنار کوچه ای ، تا چشم مستم خیره شد به پنجره ای ، نرم نرمک پیش رفتم ، تا بدیدم صحنهء دیونه ای ، مادری کور و فلج در حالت افتاده ای، پدری مات و پریشان حال هم در گوشه ای ، پسرک از سوز سرما می زند دندان به لب ،دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای، پس از آن لعنت فرستادم به خود ،تا که مست نسازم سوی هیچ ویرانه ای ،تا ببینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای
|
|
+ نوشته شده در
یکم خرداد 1385ساعت 15:52 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست نامه آرشیو |
| درباره من |
به سراغ من اگر آمدي براي من اي مهربان
دستمالي سفيد پاکتي سيگار گزيده ي اشعار فروغ و تحملي طولاني بياور احتمال گريستن ما بسيار است... |
| دوستان |
|
آزاده دیانا تارا شمیم ندا رها فرزانه شیدا هیوا همیشه سبز |
|
RSS
|