تبليغاتX

سخنی با تو

کلبه اي خواهم ساخت

توي دشت تاريک شده و مغرور چشمانت

آتشي مي سازم

تا که روشن کند اين شب تاريک و سياه

تا که دود بماند روي ذهنت باقي

تا که اينبار با هم بشويم خاکستر

آخر اين ابر خالي مي کند اين بغض سنگين شده و اخمش را

خواب مي بارد توي اين دشت تاريک نگاه

خوابي پر از وسعت بي اندازه و بي رحم خاطره ها

جاي پايش اشکي ست

لب دروازه مسدودشده در چشمانت

محبوس شدم من امشب

هاي اي افسونگر

حجم خون ميشکند سد شفاف شده وشيشه اي چشمت را

گويي اين بار اين سيل

مردم چشم تو را خواهد شست

و تنها من آنجا هستم

مي نشينم مسرور

مهيا مي کنم نغمه اي از لرزش و

عاقبت مي گردم سوي قلبت راهي

تو خودت ميداني

در کلبه سوخته ي من در چشمت

هيچ نشاني نمانده ست از من باقي

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:38  توسط محمد |