تبليغاتX

سخنی با تو

باران دوباره كوفتن آغاز كرده بود
بر شيشه هاي پنجره ي كوچك اتاق
خاكستر سپيد هزاران خيال دور
 دامن گشوده بود به ويرانه ي اجاق
 من آمدم به سوي تو ، بي هيچ آرزوي
 بي هيچ اشتياق
 زاغان ، درون كوچه ي تاريك آسمان
پر مي زدند مست
اين ، نعره مي كشيد كه دست سياه شب
 خورشيد را ربود
آن ، نعره ميكشيد كه مشت درشت كوه
 خورشيد را شكست
 پوشيده بود چشمه ي ماه از غبار ابر
 شب ، كور بود و پنجره كور و ستاره كور
 مي سوخت در اجاق فرزوان چشم تو
رؤياي روزهاي خوش و قصه هاي دور
برخاستي كه حلقه كني دست خويش را
 بر گرد گردنم
اما دلم به گفتن حرفي رضا نداد
تا پرسم : اين تويي و ، تو گويي كه : اين منم
يك لحظه بي اشاره و يك لحظه بي سخن
با هم گريستيم
 يك لحظه در كنار هم و بي خبر ز هم
مانديم و زيستيم
باران گريه كوفتن آغاز كرده بود
 بر شيشه هاي پنجره ي ديدگان تو
چون بغض در گلوي شب بي صدا شكست
 آميخت سرگذشت من و داستان تو
 ما چون دو برگ همزاد از شاخ يك درخت
 بر خاك ريختيم

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت 17:8  توسط محمد |