تبليغاتX

سخنی با تو - شعر اعدامی

معلم چو آمد به ناگه کلاس ، چو شهری فرو خفته خاموش شد

سخن های ناگفته در مغزها ، به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مدام و مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در انفوان شباب ، جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش ، بدین بی خبر بانگ ناله گشت

بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس ناخوانده بود ، بجز آنچه دیروز آنی شنفت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت

بنی آدم اعضای یک پیکرند ، که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار

تو کز تو کز

وای یادش نبود ، جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی به سنگینی از روی شرم ، به پایین بیفکند و خاموش شد

معلم بگفتا به لحن گران

که ای احمد کودن بی شعور ، نخواندی چنین درس آسان بگوی

مگر چیست فرق تو با دیگران

خدا یا چه می گوید آموزگار

نمی داند آیا که در این میان بود فرقها بین دار و ندار

بود فرقها بین یک من فقیر ، و آن کس که بی حد زر و سیم داشت

چه گوید بگوید حقایق بلند ، که از شرم خود بیم داشت

به آهستگی احمد بی نوا ، چنین گفت زیر لب با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوشند ، و من بی وجودش نهم سر به خاک

همه هم قطاران من یک به یک به مال پدر تکیه دادند

و من به اجبار و از ترس، کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین دست پر پینه ام شاهد است

معلم بکوبید پا بر زمین

به من چه که تو درس ناخوانده ای

به من چه مادر ز کف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است

رود یک نفر پیش ناظم که او ، به همراه خود یک فلک آورد

کنم پر پینه پاهای تو ، به چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش شد ، چو او این سخن از معلم شنفت

به یاد آورش حرف سعدی و گفت

ببین یادم آمد کمی صبر کن

تامل خدا را تامل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

این درد ، سکوتی بود که روزی به فریاد رسید و به جرم این فریاد برای همیشه چشم فرو بست

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1385ساعت 10:11  توسط محمد |