تبليغاتX

سخنی با تو - تو مگر خدا نداری ؟

چه غزل گويم برايت، تو كه بی بهانه رفتی؟
تو مگر خدا نداری، كه در بتخانه رفتی؟
به مهتاب بگو كه ديگر حسد تو را نگيرد
كه افسوس تو زشت و خائنانه رفتی
به غزل بگو كه ديگر سراغ تو را نگيرد
كه تو از كنارم اكنون، به  ته  ويرانه رفتی
تو كه سرسبد گل بهاری، منم آن باغبان ساده
چه گنه سر زده از من كه تو از گلخانه رفتی ؟
آخر اين شب سياهي  به كجا رساند مارا ؟
من هم سر به شب نهادم  تو كه از كاشانه رفتی
من كه اهل  می نبودم،  تو به من  می  را شناختی
تو مرا مست كردی،  عاقبت مستانه رفتی
مگر در اين سينه؛ ای زيبا تو دلی داری ز آهن؟
كه چنين ساده و آسان و چنان جانانه رفتی؟

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:25  توسط محمد |