تبليغاتX

سخنی با تو - از یاد رفته
رفتيم و کس نگفت ز ياران که يار کو؟

آن رفته ي شکسته دل بي قرار کو؟

چون روزگار غم که رود رفته ايم و يار

حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟

چون مي روم به بستر خود مي کشد خروش

هر ذرّه ي تنم به نيازي که يار کو؟

آريد خنجري که مرا سينه خسته شد

از بس که دل تپيد که راه فرار کو؟

آن شعله ي نگاه پر از آرزو چه شد؟

وان بوسه هاي گرم فزون از شمار کو؟

آن سينه يي که جاي سرم بود از چه نيست؟

آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو

رو کرد نوبهار و به هر جا گلي شکفت

در من دلي که بشکفد از نوبهار کو؟

گفتي که اختيار کنم ترک ياد او

خوش گفته اي وليک بگو اختيار کو؟

+ نوشته شده در  یکم دی 1385ساعت 15:52  توسط محمد |