![]() |
![]() |
|
|
حدس مي زنم كه خواهي گريخت ... التماس نمي كنم از پي ات نمي دوم اما صدايت را در من جا بگذار مي دانم كه از من دل مي كني راهت را نمي بندم اما عطر موهايت را در من جا بگذار مي دانم كه از من جدا خواهي شد خيلي ويران نمي شوم از پا نمي افتم اما رنگت را در من جا بگذار احساس مي كنم تباه خواهي شد و من خيلي غمگين مي شوم اما گرمايت را در من جا بگذار فرقش را با حالا مي دانم كه فراموشم خواهي كرد و من اقيانوسي خواهم شد سياه و غم انگيز اما طعم بودنت را در من جا بگذار هر طور شده خواهي رفت ومن حق ندارم كه تورا نگه دارم اما خودت را در من جا بگذار |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:37 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست نامه آرشیو |
| درباره من |
به سراغ من اگر آمدي براي من اي مهربان
دستمالي سفيد پاکتي سيگار گزيده ي اشعار فروغ و تحملي طولاني بياور احتمال گريستن ما بسيار است... |
| دوستان |
|
آزاده دیانا تارا شمیم ندا رها فرزانه شیدا هیوا همیشه سبز |
|
RSS
|