تبليغاتX

سخنی با تو - حکایت

سلام مسافر عطش ، آستینا تو بالا بزن
یه نامه داری عزیزم ، ماهیگیرو صدا بزن
داشتم می رفتم به سفر، عکس قشنگت رو دیدم
چون سفر آخرمه ، گفتم برات نامه بدم
نامه رو میسپرم به شط ، به شط داغ مهربون
اگه هنوز دوسم داری ، بگیرش از آب و بخون
هزار هزار تا منظره ، هزار هزار تا خاطره
حال منو اگه بخوای  ، مثل نفس ، بی پنجره
اتاق تنهایی من ، پر از هوای رفتنه
کاری اگه ازت بخوام ، چمدونا رو بستنه
غزل نمیگم این روزا ، وزن ردیفم غلطه
هر چی که رو کاغذ میاد ، مرثیه محبته
مثل کسایی می مونم، که از سفر جا می مونن
شعرای نانوشته رو ، با ساز رفتن می خونن
منتظرم نباش دیگه ، می رم یه جای خیلی دور
از تاریکی خسته شدم ، می رم به سرزمین نور
نه فکر کنی که شوخیه ، یا سر کارت میذارم
نه به خدا ، رفتنیم ، اینجا که کاری ندارم
هر چی نوشتم نازنین ، واست می مونه یادگار
دلت اگه تنگ شد واسم ، حکایت و جلوت بذار
کاش که نسوزونده باشیش ،همون که یک شب تو سفر
نوشته بودم عزیزم : با تو ، حکایتی دگر ...
دلم چه تنگه واسه تو ، کاشکی می دیدمت عزیز
وقتی شنیدی خبرو ، به یاد من اشکی نریز
چشمات رو مثل همیشه ، مست و خمار و ناز می خوام
کنج اتاق تنها نشین، پنجره ها رو باز می خوام
نامه داره تموم میشه ، مثل تموم نامه ها
می گم شبا ببوسنت ، به جای من فرشته ها
وقتی شبا دلت گرفت ، بشین کنار پنجره
ببین که محمدت هنوز، کنار شط منتظره

با تو ،
حکایتی دگر ...

+ نوشته شده در  یکم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط محمد |