تبليغاتX

سخنی با تو - چه گوید دلم

پیچک صفت کمرم بی تکیه گاه میشود خم
میگیرد قلبم را این بی رحم پیچک غم
چرا من که سالهاست دچاری را آموخته ام...
به غمت عادت نکرده و در غمت سوخته ام؟
نمیترسم ازین آتش، غمم از سوختن نباشد
می هراسم که خاکسترم بستری راحت نباشد
تو که چو شمع میدانم آخر بر من تکیه میکنی...
چرا برای من و خودت آرزوی سوختن میکنی؟
مبهوت مینگرند، چشمان خیره ام را، ستاره ها
چرا کز غروب بی پلک ترم من تا سپیده،  آه...
در بنالد: "کسی نیامد؛ خجلم از نگاه لبریز انتظارت
پنجره نالد: "چه کنم برای دل بی قرارت؟
شکوه نکن ای دیوار از زدن سرم به تو
چه کسی را نالان باید؟... دلم یا تو؟
همه گویند تو سنگی... سختی... کاش از تو بود دلم
از عذاب این عشق تو هم گریستی... چه گوید دلم ؟

+ نوشته شده در  دوم آذر 1386ساعت 11:41  توسط محمد |